خیلی جیگر میخواد!
هادی خرسندی
گوربابای آخوندا. ما با اینا مخالفیم اما دین و ایمونمونو که از دست ندادیم . حالا من عرقخورم یا بقول زنم الکلیم. اما مادرم که اعتقادش سر جاشه. همین دخترمون که ساینس قبول شد مادرم نذر کرد یک گوسفند به امام رضا . ده دلار. پولی نیست ولی اعتقاده. خرافاتم باشه باز اعتقاده. تازه من جلوشو میگیرم. یک کربلا هم این وسط نذر خودش کرده بود . چقدر زبله مادر من اعتقاده دیگه. آخوندا نمی تونن از ما بگیرنش. هرچی که به اسم دین و مذهب گندکاری در بیارن، به اعتقادات ما لطمه نمی خوره. وطنمونم نمی تونن بگیرن. من میرم ایران و میام. دفعه اول که رفتم مارو خواستن سین جیم . گفتم اومدم مادرمو ببینم . گفتن اونجا چیکار میکنی ؟ گفتم به شماها چه مربوط . گفتن ما از همه کارت اطلاع داریم . گفتم چه بهتر . پس می بینین که کاری نمی کنم . یارو شروع کرد فلسفه بافی . گفتم ببین . من خودم اینکاره م. من نه دردم ، نه قاچاقچیم ، نه مجاهدم ، نه چیریکم ، نه سلطنت طلب ، نه مصدقی ، نه ملی ، نه هیچی دیگه . من یک ایرانی وطنپرستم . مسلمونم . سیدالشهدا مال منم هست .
گفتم من اگه برگشتم به ایران برای اینه که دین و ایمونمو از دست ندادم . گفت دین و ایمونو که توی خارجم میتونی داشته باشی . گفتم آره . ولی مملکتمم دوست دارم . باشما هم مخالفم . اومدم به کشورم خودم . هیچ کارمم نمی تونین بکنین .
خیلی حرف زدیم . گفت به خاطر خدمت به مملکتت با ما همکاری کن . گفتم اولین خدمتی که می خوام به مملکتم بکنم اینه که از چنگ شما درآرمش . خندید . ولی من جدی بودم .
دفعه دوم که رفتم باز احضار ، سین جیم ، ولی با ادب و احترام . آدمشونو می شناسن . باز شروع کرد آسمون ریسمون . گفتم چی می خواین از من ؟ من با شما همکاری نمی کنم اما همینجوری اگر موردی باشه تذکر میدم . اطلاع میدم . اونهم در حد وطنپرستی خودم نه دوام حکومت شما .
خیلی حرف زد . از توطئه هائی که علیه ایراد میشه در سطح بین المللی . خیلی هاشو راست میگفت . داریم خودمون می بینیم اینجا .
گفتم اینجاهاشو باهاتون هستم . گفتم از آخوندبازی تون متنفرم اما اونجا که پای دفاع از آب و خاک من باشه ، اونجا که بخواد یک وجب از خاک مقدس مملکت من .... بغض کردم . گلوم گرفت . صدام بند اومد . گفت شماره حسابتو بده در خارج . گفتم واسه چی ؟ گفت توی پرونده داشته باشیم . گفتم شما که گفتین همه چیز منو می دونین . کنف شد .
یک تیکه کاغذ از جیبم در آوردم . گوشه شو بریدم . روی همون سه کنجی با مداد کمرنگ نوشتم . شماره حسابو دادم بهش . مخصوصاً دادم . نخواستم یارو خیال کنه من از اون ایرونیام که ده تا حساب بانکی دارن . دستشم ندادم . گذاشتم روی میزش خودش ورداره .
آدم بدی نبود . حالیش بود یک چیزائی . گفت من دوتا دکترا دارم . گفتم مملکت من دست شماست . مواظبش باشین . نذارین تجزیه شه . گفتم منم تا جائی که بتونم بهتون کمک می کنم . کمک می کنم برای استقلال و آزادی و یکپارچگی کشورم نه برای آخوندا و صیغه هاشون .
دیدم تحت تأثیر شهامت من قرار گرفت
حالا هروقت میرم اونجا ، جلسه میذارن ، دعوتم می کنن که چه حال چه خبر؟ منم حسابی میتوپم بهشون . حالشونو می گیرم . میگم شما از دل مردم خبر ندارین . می گم مردم داخل و خارج ناراضین . می گن اینائی که در خارج ناراضین . کاری هم می کنن ؟ اقدامی هم می کنن ؟ گفتم خیال می کنین اگر کاری بکنن ، من میام به شما می گم ؟ پس خودم چیکاره ام ؟ اگر کاری علیه مملکت من بکنن میام به شما راپرت می دم ؟ گفتم مگه من جاسوس شمام ؟ نه جانم ، خودم از پسشون بر میام . خودم از جلوشون درمیام . مگر اینکه زورم نرسه . مگراینکه کم بیارم . اونوقت خب ،با همه دلخوری که از شما دارم . با همه اینکه می دونم شماها هم آدم نامرد پیدا میشه ، سرنخو میدم دستتون . می گم آقا این شخصه . این خانمه یا این آقاست . اینم اسمشه ، اینم خونه اش ، اینم محل کارش . اما دیگه سراغ من نمیاین . دیگه چیزی از من نمی پرسین . خوشم نمیاد زیاد باهاشون در تماس باشم . خودشونم می دونن . اینجام که گاهی دعوتم می کنن ، یک در میون میرم به جلسه هاشون . اینجام دهنم چاک و بست نداره . حسابی می شورمشون می ذارمشون کنار . می گم شماها مسلمون نیستین . من مسلمونم . مسلمون دروغ نمی گه . می گم من با شما مخالفم اما مملکتمو دوست دارم . اما دین و ایمونمو از دست ندادم .
اون روز توی جلسه گفتم من بعضی وقتا آبجو هم می خورم . هیجی نگفتن . سکوت افتاد تو جلسه . همدیگه را نگاه کردن ، بعد جلسه بهم خورد . جلسه شونو بهم زدم تو بمیری . قرار بود ساعت هفت جلسه تموم بشه . اما تا یکربع به هشت طول کشیده بود . من که حرف آبجو زدم دیگه نتونستن ادامه بدن . جلسه تموم شد . نباس جلوشون شل بیایم . من که همیشه وامیستم جلوشون
هادی خرسندی
گوربابای آخوندا. ما با اینا مخالفیم اما دین و ایمونمونو که از دست ندادیم . حالا من عرقخورم یا بقول زنم الکلیم. اما مادرم که اعتقادش سر جاشه. همین دخترمون که ساینس قبول شد مادرم نذر کرد یک گوسفند به امام رضا . ده دلار. پولی نیست ولی اعتقاده. خرافاتم باشه باز اعتقاده. تازه من جلوشو میگیرم. یک کربلا هم این وسط نذر خودش کرده بود . چقدر زبله مادر من اعتقاده دیگه. آخوندا نمی تونن از ما بگیرنش. هرچی که به اسم دین و مذهب گندکاری در بیارن، به اعتقادات ما لطمه نمی خوره. وطنمونم نمی تونن بگیرن. من میرم ایران و میام. دفعه اول که رفتم مارو خواستن سین جیم . گفتم اومدم مادرمو ببینم . گفتن اونجا چیکار میکنی ؟ گفتم به شماها چه مربوط . گفتن ما از همه کارت اطلاع داریم . گفتم چه بهتر . پس می بینین که کاری نمی کنم . یارو شروع کرد فلسفه بافی . گفتم ببین . من خودم اینکاره م. من نه دردم ، نه قاچاقچیم ، نه مجاهدم ، نه چیریکم ، نه سلطنت طلب ، نه مصدقی ، نه ملی ، نه هیچی دیگه . من یک ایرانی وطنپرستم . مسلمونم . سیدالشهدا مال منم هست .
گفتم من اگه برگشتم به ایران برای اینه که دین و ایمونمو از دست ندادم . گفت دین و ایمونو که توی خارجم میتونی داشته باشی . گفتم آره . ولی مملکتمم دوست دارم . باشما هم مخالفم . اومدم به کشورم خودم . هیچ کارمم نمی تونین بکنین .
خیلی حرف زدیم . گفت به خاطر خدمت به مملکتت با ما همکاری کن . گفتم اولین خدمتی که می خوام به مملکتم بکنم اینه که از چنگ شما درآرمش . خندید . ولی من جدی بودم .
دفعه دوم که رفتم باز احضار ، سین جیم ، ولی با ادب و احترام . آدمشونو می شناسن . باز شروع کرد آسمون ریسمون . گفتم چی می خواین از من ؟ من با شما همکاری نمی کنم اما همینجوری اگر موردی باشه تذکر میدم . اطلاع میدم . اونهم در حد وطنپرستی خودم نه دوام حکومت شما .
خیلی حرف زد . از توطئه هائی که علیه ایراد میشه در سطح بین المللی . خیلی هاشو راست میگفت . داریم خودمون می بینیم اینجا .
گفتم اینجاهاشو باهاتون هستم . گفتم از آخوندبازی تون متنفرم اما اونجا که پای دفاع از آب و خاک من باشه ، اونجا که بخواد یک وجب از خاک مقدس مملکت من .... بغض کردم . گلوم گرفت . صدام بند اومد . گفت شماره حسابتو بده در خارج . گفتم واسه چی ؟ گفت توی پرونده داشته باشیم . گفتم شما که گفتین همه چیز منو می دونین . کنف شد .
یک تیکه کاغذ از جیبم در آوردم . گوشه شو بریدم . روی همون سه کنجی با مداد کمرنگ نوشتم . شماره حسابو دادم بهش . مخصوصاً دادم . نخواستم یارو خیال کنه من از اون ایرونیام که ده تا حساب بانکی دارن . دستشم ندادم . گذاشتم روی میزش خودش ورداره .
آدم بدی نبود . حالیش بود یک چیزائی . گفت من دوتا دکترا دارم . گفتم مملکت من دست شماست . مواظبش باشین . نذارین تجزیه شه . گفتم منم تا جائی که بتونم بهتون کمک می کنم . کمک می کنم برای استقلال و آزادی و یکپارچگی کشورم نه برای آخوندا و صیغه هاشون .
دیدم تحت تأثیر شهامت من قرار گرفت
حالا هروقت میرم اونجا ، جلسه میذارن ، دعوتم می کنن که چه حال چه خبر؟ منم حسابی میتوپم بهشون . حالشونو می گیرم . میگم شما از دل مردم خبر ندارین . می گم مردم داخل و خارج ناراضین . می گن اینائی که در خارج ناراضین . کاری هم می کنن ؟ اقدامی هم می کنن ؟ گفتم خیال می کنین اگر کاری بکنن ، من میام به شما می گم ؟ پس خودم چیکاره ام ؟ اگر کاری علیه مملکت من بکنن میام به شما راپرت می دم ؟ گفتم مگه من جاسوس شمام ؟ نه جانم ، خودم از پسشون بر میام . خودم از جلوشون درمیام . مگر اینکه زورم نرسه . مگراینکه کم بیارم . اونوقت خب ،با همه دلخوری که از شما دارم . با همه اینکه می دونم شماها هم آدم نامرد پیدا میشه ، سرنخو میدم دستتون . می گم آقا این شخصه . این خانمه یا این آقاست . اینم اسمشه ، اینم خونه اش ، اینم محل کارش . اما دیگه سراغ من نمیاین . دیگه چیزی از من نمی پرسین . خوشم نمیاد زیاد باهاشون در تماس باشم . خودشونم می دونن . اینجام که گاهی دعوتم می کنن ، یک در میون میرم به جلسه هاشون . اینجام دهنم چاک و بست نداره . حسابی می شورمشون می ذارمشون کنار . می گم شماها مسلمون نیستین . من مسلمونم . مسلمون دروغ نمی گه . می گم من با شما مخالفم اما مملکتمو دوست دارم . اما دین و ایمونمو از دست ندادم .
اون روز توی جلسه گفتم من بعضی وقتا آبجو هم می خورم . هیجی نگفتن . سکوت افتاد تو جلسه . همدیگه را نگاه کردن ، بعد جلسه بهم خورد . جلسه شونو بهم زدم تو بمیری . قرار بود ساعت هفت جلسه تموم بشه . اما تا یکربع به هشت طول کشیده بود . من که حرف آبجو زدم دیگه نتونستن ادامه بدن . جلسه تموم شد . نباس جلوشون شل بیایم . من که همیشه وامیستم جلوشون

0 Kommentare:
Post a Comment